الهام ناییج مینویسد
درود: الهام پس از گذشت زمانی دراز بازگشت که بگوید همچنان هست. 1: "حتی پلاک خانه را ..." : سید مهدی موسوی پدر اسمش رامین بود و این به جنگ هیچ ربطی نداشت تا وقتی روی مین رفت من اسمم مهدی ست و این به هیچ چیز ربطی ندارد جز تنهایی... ... 2: "چله ی تاک" : علیرضا بدیع ... (مخاطبان عزیز این زنی که میشنوید فرشته ایست که البته پاک دامن نیست که دست هر کس و ناکس دخیل دامن اوست ولی رسالت او مستحاب کردن نیست طنین در زدنش منحصر به این فرد است که هیچ طنطنه ای این قدر مطنطن نیست) ... و از یک شعر دیگه اینکه: ... "گویند رمز عشق مگویید و مشنوید" 3: "حرفی بزرگتر از دهان پنجره" : لیلا کرد بچه با مرده ها حرف هایی درباره ی مرده ها میزنم. دهانم بوی کافور می گیرد. دماغشان را میگیرند و مرده های بی دماغ دلی برای شنیدن حرفهای بودار ندارند... (تو پرانتز: لیلا کردبچه خیلی پیشرفت کرده و من این بار از خوندن کاراش خیلی لذت بردم.) *در آخر حرفی از محمدرضا عبدالمکیان عزیز: حالا که آمده ای ابن را از رئیس همه ی کنکورها میپرسم آقا چرا بچه ها نیما را نمیشناسند اما نمره های خوبی میگیرند؟! پ.ن: شعر از خودم بعدا میذارم !! :| رودخانه ها با خود سنگ می آورند سمفونی مردگان: صفحه ی 17: به درخت ها ی خشک پیاده رو خیره شد. برف شاخه ها را خم کرده بود. و در بارش بعد حتما می شکستشان. آدمها هم مثل درخت ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد. بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند و همین یک بار چه فاجعه ی دردناکی بود... "عباس معروفی" خزر همین طور که ملافه رو به خودش می پیچید من همان قناری همیشگی ام فقط خودم را به در و دیوار میکوبم... سمفونی مردگان: عباس معروفی ×یه وقت خجالت نکشما! این بلاگ بنده خدا مونده رو دستم اصلن به روزش نمیکنم:) زود میرم سر اصل مطلب. این مدت که نبودم کمی کتاب خواندم و کمی فکر کردم و نسبتا بیهوده زیست کردم و کمی سردرد داشتم و عرضم به حضور شریفتان که شعر به درد بخوری ننوشتم. چرا؟ چون پر از سکوت و پر از حرفم. واژه ی مناسب گیر نمیارم. دچار وسواس شدم! بگذریم... تو این کتابایی که این مدت خوندم یه سری جمله هایی رو که دوس داشتم گذاشتم که شمام شاید علاقه مند شید... جان گابریل بورکمان: هنریک ایبسن: دکتر قادری -بورکمان: اونوقت وقتی تو می زنی و اونها میرقصن به همین فکر میکنی؟ -فریدا: نه بیشتر وقت ها به خودم فکر میکنم. چقدر خوب میشد اگه منم می تونستم برم قاطی اونا برقصم. -بورکمان: (به تایید سر تکان می دهد) همین رو میخواستم بدونم. (با بیقراری در اتاق قدم میزند) بله بله بله آدم نتونه قاطی جمع شه... این بزرگترین دردهاست. (می ایستد) ولی در عوض یه فکری هست که به آدم دلداری میده فریدا. -فریدا: چه فکری آقای بورکمان؟ -بورکمان: اینکه ده برابر همه اونایی که میرقصن در تو موسیقی هست. تونل: ارنستو ساباتو: مصطفی مفیدی -دنیای ترسناکی ست. این حقیقت بدیهی نیاز به اثبات ندارد. -هر فکری میخواهید بکنید. من به آن محل سگ هم نمیگذارم. -مردم اگرچه به خود نمایی مردی که از جراح انتقاد میکند می خندند اما با احترام تهوع آور به شیادهایی گوش میدهند که درباره ی هنر اظهارنظر میکنند. ×خانواده ی پاسوآل دو آرته اثر کامیلو خوسه سلا ترجمه ی فرهاد غبرایی خیلی کتاب خوبی ست. ×برگردیم به حسین پناهی بزرگ: "(حسین) یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفت بود ، به من هم یاد بده . آن دوست هم گفت ! بسیا ر خوب ، بایست . حالا دست ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن ، حالا چنان کن و... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به اوگفت : حالا می ایستی ودرحالی که آرام وعمیق نفس می کشی نوری را در مرکز سینه تصور می کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می داری ، می بری به سمت پیشانی می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد . بعد که تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟ و شعر از من: پشت این طرح های نخ نما که رد پای من است دست توست خیاط خسته ی چرخ پوسیده پود و تار دیگر نریس مرا بر این لباس عزا دیگر نریس... پ.ن آخر: من "نیستم". عذر که نظرات رو جواب نمیدم. "نیستم". "رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون" تو یعنی بگویی: مرا بیشتر تر از این بخواهی و دستان داغت به دستم سپاری و شرم نگاهت به چشمم ببازی همین برزخ آیا بهشت میشود یا که دوزخ؟؟ بگویم: زمین. اگر چه حرام است لب من به سیب... و سر خم کنم گونه هایم نبینی. بگویی: گمانم که سیبی که حوا از آن خورد و ماه عسل آمدند در زمین همین گونه سرخینه بود از گناهی ثوابین. به سر میروم من به دوزخ اگر شعله آنجا شدیدا تو باشی. بگویم: اوهوم... و سر خم کنم گونه هایم نبینی... پ.ن1: به نظر شما من با زندگی مشکل دارم یا زندگی بامن؟؟ شایدم از وسط به دو طرف... به این جمله نخندید! من عمری پا به پای این سوال زجر کشیدم... پ.ن2: اکبر عبدی میگوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین (پناهی) این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.» خوابیده بودم که یهو پاشدم صفحه ی گوشیم رو نگاه کردم. سه تا پیام تبریک... دو قطره ی سنگین شور چپ و راست صورتم را داغ کردند... به احترام داغ دلم... × دیدین یکی رو میخان معتاد کنن اول باهاش ارزون حساب میکنن یا حتی تخفیف میدن؟ در کودکی کم کم معتادم کردند (یا شدم!) و من بعدها هی هزینه کردم به امید واهی جرعه ای از نئشه ای که خدایش بیامرزد. هی هزینه کردم اما همیشه ذره ذره ذره ذره شدم و مدام خراب تر و عاجزتر از ترک... نتیجه ی بیست و یک سال اعتیاد "درد" است. دردی جگر سوز... بی هیچ استعاره ای: روح من دردناک است... 16 امردادی که ... لطفا تبریک نگید. از لبخندهای دروغین بیزارم. پ.ن1: یادمه الهام یه روزایی اونقدر پر از واژه بود که اگه نمی نوشت حالش خراب میشد اما حالا... امشب اس ام اس زدم به م.و. با این متن "..." گفت یعنی چی؟؟ گفتم "واژه ندارم بگم چمه." بوی مرگ و مرداب میدم... پی نوشت پی نوشت!: م.و. مونث است! پ.ن2: حرمت نگه دار دلم... پ.ن3: تنها چیزی که امروز واقعا سورپرایزم کرد هدیه ی زیبای تو بود. سلام... امروز اومدم به روز کنم که فقط به روز کرده باشم. هیچ حرف خاصیم ندارم و تقریبا Blankهستم. این بیشتر از همه خودمو میترسونه چون: بی حرفی یعنی مرداب! اول از همه "چند دقیقه سکوت به احترام نیاکان و..." دوم اینکه "مرداد" شده... و من بدجوری بدهکارم به کسی که هر سال یادم میرفت مرداد بیش از آنکه بوی تولدم را بدهد بوی گور میدهد: ما بدهکاریم آه پناهی... چقدر دلم میخواهد شاخه گلی را لای کتابم قایم کرده باشم وقتی میآیم خانه. اما همیشه نقطه سر همان خط: سلام ای چاقوی خود ساخته... پ.ن1: تو ادامه ی مطلب متنی رو راجع به پناهی گذاشتم که خیلی دوستش دارم. پ.ن2: نمیدونم چرا وقتی خواهرم و دوستاشو دخترای فامیلامون دور هم جمع میشن هی میخندند! منم یه نقاب خنده میزنم و مسئله حل می کنم که به چی؟؟!! ... .. . پ.ن3: غریبم مثل جنازه ای که بالای سرش بلند بلند و گاها غلط غلوط الرحمان میخوانند .آهای ای دهن های در خانه بگذارید لااقل خلوت بمیرم... راستی حلوا... ؟ خوب بود؟ پ.ن4: حرف آخرم اینکه شاعری یعنی شعور (چه ذهنی چه قلبی) و شعور غیر شعار است... پ.ن5: امروز 14 امرداده: آن روز تلخ :14 امرداد 1383... بالاخره نفس کشید... 1. گفت: آب رفتی! با خودم گفتم: از بس خیس خوردم در شوری های شبانه 2. ... آه سکوت پر حرف من شب چه هم خوانی غریبی با جهان دارد وقتی نوری نیست و هیچ قور قوری نیست و تو کش میروی در تیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک تااااااک تاریکی که زمان را برمیگرداند به عقبی که تو جنین وار خودت را بغل میکنی که... اما آن روز ها خبری از کلاغ های دست و سرت نبود. و اساسا میل به شیر مادر داشتی نه خود زنی! کاشکی هیچی سرت نبود! تو بودی و فقط "یک" جهان آرام مثل مکیدن انگشت سبابه ات جلز ولز نمی زدی در تابه ات جنین بودی نه جنین وار! یک تصویر قناص از مونا لیزه جان! لبخندهای ژکوند چینی تحویل میدهی هر بار ونگ ونگ میزنی بی خریدار! خواب نمی روی که از این کابوس شوی بیدار و دیده میشوی فقط سر دار! ... پ.ن: ادامه ی 2 در ادامه ی مطلب پ.ن2: ببخشید از این که چند وقته اصلن تو فضای مجازی نیستم. به زودی از شرمندگی همه در میایم. و یه عکس: سفره ی دلت را پهن نکن بانوی خاک خورده بساط روزنامه ی آقا پهن است... دربستر خود مثل جنینی که ندارد مادر ماچاله ز احوال جهانی که ندارد مادر من کاغذ بی مصرف اشعار کسی که... پر گیجی تلخند ژکوندی که ندارد مادر پ.ن1: و سرما سخت سوزان است... پ.ن2: میدونم الان میخواین بگین سکته داره! راحت باشید پ.ن3: لطفا اگه یه انجمن شعر خوب تو تهران میشناسین معرفی کنین.
از همین جا به عنوان یه تریبون عمومی استفاده میکنم که اعتراف کنم بعد از کنکورم خیلی پراکنده میخونم اما الان یه مدت کمیه که دوباره شروع کردم و نقد ادبی میخونم و اثر. چیز درخور پیشکشی هم ننوشتم که ارائه کنم. راستی تا پرت نشدیم از موضوع بگم که تا سوم جواب کنکورم میاد و بنده استرس ناک اسدم. بگذریم و برویم سراغ نمایشگاه کتاب که اصلن راضی نبودم ازش و شاید سال بعد اصلا نرم. از این هم بگذریم و برویم سراغ یه سری از کتابایی که خوندم:
در گوش ما نمی رود این پند و مندها ...
کلمات در به دری...
به نقشه ی رو دیوار خیره بود
گفت: میدونی گروس؟
احساس می کنم ای مرز
خطیه که دور یه جسد کشیدن.
... بعد بلند شد و رفت تو حموم
همون جا پشت در وایساد.
همون جا پشت در
صدای موج می اومد...
"گروس عبدالملکیان"
گاهی می خندم
گاهی گریه می کنم
گریه اما بیشتر اتفاق می افتد
به هر حال آدم
یکی از لباس هایش را بیشتر دوست دارد...!
"الهام اسلامی"

پ.ن: الهام ناییج دیگر شعر نمینویسد! فقط حرف دلش را میگوید. مثلن چند روز پیش گفت:
میدانی مَرد
این مَردم
قهوه را تلخ میخواهند
من اما دلــــــــــم
چایِ بسیار قند پهلو میخواهد...
صفحه ی 32: پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره ی خویش تنها باشد تنهاست. نمی دانست تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد. ...
To incriminate the poet with ideas and feelings is just as absurd as the behavior of the medieval public that beat up the actor who played Judas. >>Roman Jakobson
گفتم : یوگا ؟
گفت : نه ، نور . چیدن نوراز سینه و بردن به سر .
بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد ..."

به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است ...

ادامه مطلب


ادامه مطلب


| Design By : nightSelect.com |